Saturday, December 30, 2006



حال من بد نيست غم كم مي خورم. كم كه نه! هر روز كم كم مي خورم
آب مي خواهم سرابم مي دهند عشق مي خواهم عذابم مي دهند
خود نمي دانم كجا رفتم به خواب از چه بيدارم نكردي ؟آفتاب
خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه ايي نا مرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شكست
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس كن اي دل نابساماني بس است ، كافرم! ديگرمسلماني بس است
در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم
بعد از اين با بي كسي خو ميكنم هر چه در دل داشتم رو ميكنم
نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستي كار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي كنم طالعم شوم است باور مي كنم
من كه با دريا تلاطم كرده ام راه دريا را چرا گم كرده ام؟؟؟
قفل غم ، بر درب سلولم مزن! من خودم خوش باورم گولم مزن!
من نمي گويم كه خاموشم مكن من نمي گويم فراموشم مكن
من نمي گويم كه با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم؛ دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ ، نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش ، دستی کم کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه ! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود
وای ! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از در و دیوارتان خون می چکد خون من،فرهاد ،مجنون مي چكد
خسته ام
خسته ام از قصه هاي شوم تان، خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر،دل كس خون نشد اين همه ليلي ، كسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهاد تان
كوه كندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دور و پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتادم دستم بسته بود
هيچ كس دست مرا وا كرد ؟ نه! فكر دست تنگ مارا كرد ؟ نه
هيچ كس از حال ما پرسيد ؟نه! هيچ كس اندوه ما را ديد؟ نه
هيچ كس اشكي براي ما نريخت هر كه با ما بود از ما مي گريخت
هيچ كس چشمي برايم تر نكرد هيچ كس يك روز با من سر نكرد
اولين باري كه طوفاني شدم پيش پاي عشق قرباني شدم
يك دوگام ازخويشتن بيرون شدم واقف از اسرار پنهاني شدم
عشق غير از تاولي پر درد نيست هر كس اين تاول ندارد مرد نيست
آب مي خواهم سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
گفته بودند عشق طوفان مي كند هر چه مي خواهد دلش آن مي كند
گفته بودند عشق درد بي دواست علت عاشق ز علت ها جداست
آري اكنون آگه از آن مي شوم زان همه جستن پشيمان مي شوم
فاش مي گويم به آواز بلند وارثان دردهاي ارجمند
آي مردم شوق هوشياري چه شد؟ آن همه موسيقي جاري چه شد؟
درد ها نابالغ و دلواپسند خنده ها در عين پيري نارسند
گفتم آخر عشق را معنا كنم بلكه جاي خويش را پيدا كنم
آمدم ديدم كه جاي لاف نيست عشق غير از عين و شين و قاف نيست
چند روزيست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفال مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يك غزل آمد كه حالم را گرفت
" ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم "

Tuesday, December 26, 2006



روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم . شغلم ‏را دوستانم را ، زندگي ام را
به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم . به خدا گفتم : آيا مي ‏ تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري ؟
و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد
او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را مي ‏ بيني؟
پاسخ دادم : بلي
فرمود : ‏هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور ‏و غذاي كافي دادم . دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبري نبود . من از او قطع اميد نكردم . در دومين سال سرخسها بيشتر ‏رشد كردند و زيبايي خيره كننده ‏ اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود .‏ من بامبوها را رها نكردم. در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند . اما من ‏باز از آنها قطع اميد نكردم . در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در ‏مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت ‏رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه ‏ هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي ‏كه بامبو را قوي مي‏ ساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي ‏كرد. ‏خداوند در ادامه فرمود : آيا مي ‏ داني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با ‏سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم مي ‏ساختي . من در تمامي اين مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم .‏هرگز خودت را با ديگران ‏مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك مي ‏ كنن. ‏زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد مي ‏ كني و قد مي ‏ كشي !‏
از او پرسيدم : من ‏چقدر قد مي‏ كشم
‏در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد مي ‏ كند؟ جواب دادم : هر ‏چقدر كه بتواند‏


گفت : تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ، هر اندازه كه ‏بتواني


Sunday, December 24, 2006


در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد
درقفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد
آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد
آرزوی مرگ کردم...مرگ هم یادم نکرد

عشقی قرﹸق شده

دختری را دوست می دارم
که مثل گلبرگ های گل
آنقدر زیبا ونازک و شیرین است
گویی که مخلوق ویژه خداست
مثل فرشته
دستی برایم تکان داد ودیوانه شدم
حالا نمی دانم با این دل شیدا چه کنم
او را دیدم
با لبخندی بر لب
و هزاران راز در نگاه اش
نه از هم دوریم و نهنزدیک
میان مان فاصله یک دیوار است
شب ها من تنهایم و
او هم در اتاق اش تنهاست
فروریختن دل یک دیگر را می شنویم
می دانم چه قدر عاشق ام
او هم چنین است
اما آه
او ماه اول بهار است و
من ماه آخر زمستان
دو خط موازی یم
که هیچ وقت نمی رسیم به هم
هر چند که خیلی نزدیک به هم

Friday, December 22, 2006


اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه تموم خطهاي تلفن/تالارهاي گفتگو و اي ميل ها اشغال ميشه ..پر ميشه از (( از اينكه رنجوندمت پشيمونم من رو ببخش))! يا (( تو را عاشقانه مي پرستم ))))مراقب خودت باش)) اما بين اين همه پيام يكي از همه تكون دهنده تره (( هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم))پس عشق و محبت را تقديم انكه دوستش داريم كنيم شايد فردايي نباشد


آخر از عشق تو ساكن كليسا ميشوم . ميكشم دست از مسلماني مسيحا ميشوم . آنقدر بر كشتي عشقت نشينم همچو نوح . يا به عشقت ميرسم يا غرق دريا ميشوم


روزی دوباره
کبوتر هایمان را
پیدا خواهیم کرد
ومهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
روزی که دیگر
در خانه هایشان را نمی بندند
وقفل ، افسانه ای است
وقلب
برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن
دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف
دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی است
روزی که هر لب
ترانه ای است
ترانه ای است
تا کمترین سرود، بوسه باشد
روزی که تو بیایی
برای همیشه بیایی
ومهربانی
با زیبایی یکسان شود
روزی که ما
دوباره برای کبوترهایمان
دانه بریزیم

Thursday, December 14, 2006

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم
او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد
چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟
پاسخ داد:
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...
عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند
و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....
چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.
که از حال غافل مي شوند
به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند
و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودن
ما براي لحظاتي سکوت کرديم
سپس من پرسيدم..
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند
ولي مي توانند
طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند
ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي
ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد
ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد
ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد
بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند
ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند
ولي برداشت آن ها متفاوت باشد
ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند
بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم
آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟
خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه


I dreamed I had an interview with God.

So you would like to interview me? God asked.

If you have the time ? I said.

God smiled. ? My time is eternity.

What questions do you have in mind for me?
What surprises you most about humankind?
God answered...
That they get bored with childhood,

they rush to grow up, and then
long to be children again.
That they lose their health to make money...
and then lose their money to restore their health.
That by thinking anxiously about the future,
such that they live in neither the present nor the future.
"That they live as if they will never die,
and die as though they had never lived.
we were silent for a while.
And then I asked.
As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn
To learn they cannot make anyone love them.
All they can do
is let themselves be loved.
To learn that it is not good to compare themselves to others.
To learn to forgive by practicing forgiveness.
To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,
and it can take many years to heal them.
To learn that a rich person
is not one who has the most,but is one who needs the least
To learn that two people can
look at the same thing and see it differently?
To learn that it is not enough that they
forgive one another, but they must also forgive themselves.
"Thank you for your time," I said
"Is there anything else you would like your children to know"
God smiled and said,Just know that I am here... always.






Tuesday, December 12, 2006

عشق زنانه

حدود چند ماه قبل سیا شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد. اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد.
پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند. در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد. در روز مقرر، مامورسيا يكي از شركت كنندگان را به دري بزرگ نزديك كرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي داد گفت
"- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت مي كني، وارد اين اتاق شو و همسرت را كه بر روي صندلي نشسته است بكش!"
مرد نگاهي وحشت زده به او كرد و گفت :
" – حتما شوخي مي كنيد، من هرگز نمي توانم به همسرم شليك كنم."
مامور سيانگاهي كرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبي براي اين كار نيستيد."
بنا براين آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حاليكه اسحه اي را به او مي دادند گفتند:
"- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. همسرت درون اتاق نشسته است اين اسلحه را بگير و او بكش "
مرد دوم كمي بهت زده به آنها نگاه كرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. براي مدتي همه جا سكوت برقرار شد و پس از 5 دقيقه او با چشماني اشك آلود از اتاق خارج شد و گفت:
" – من سعي كردم به او شليك كنم، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شليك كنم. حدس مي زنم كه من فرد مناسبي براي اين كار نباشم،"
كارمندسياپاسخ داد:
"- نه! همسرت را بردار و به خانه برو."
حالا نها خانم شركت كننده باقي مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:
" – ما بايد مطمئن باشيم كه تو تمام دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. اين تست نهايي است. داخل اتاق همسرت بر روي صندلي نشسته است . اين اسلحه را بگير و او را بكش."
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتي قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صداي شليك 12 گلوله را يكي پس از ديگري شنيدند. بعد از آن سر و صداي وحشتناكي در اتاق راه افتاد، آنها صداي جيغ، كوبيده شدن به در و ديوار و ... را شنيدند. اين سرو صداها براي چند دقيقه اي ادامه داشت. سپس همه جا ساكت شد و در اتاق خيلي آهسته باز شد و خانم مورد نظر را كه كنار در ايستاده بود ديدند. او در حاليكه عرق را از پشاني اش پاك مي كرد گفت:
"- شما بايد مي گفتيد كه گلوله ها مشقی است است. من مجبور شدم مرتيكه را آنقدر با صندلي بزنم تا بميرد

Sunday, December 10, 2006


واي باران باران

شيشه ي پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسي نقش تو را خواهد شست

آسمان سربي رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

مي پرد مرغ نگاهم تا دور

واي باران باران

پر مرغان نگاهم را شست

خواب روياي فراموشيهاست

خواب را دريابم

که در آن دولت خاموشيهاست

من شکوفايي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم

و ندايي که به من مي گويد

گر چه شب تاريک است دل قوي دار سحرنزديک است

باران

شيشه پنجره را باران شست


دانسته عاشق شدم،دانسته گريه کردم ودانسته درون خود شکستم. نگاهم سراسر اشتياق بود، نگاهم حاکي از تپيدن قلبم بود، نگاهم لبا لب،نياز بود، نگاهم شِکوه از تنهايي بود، نگاهش........... نگاهش خنده بود، نگاهش شيطنت بود، نگاهش بي مهري بود، نگاهش شکستن قلبم بود، نگاهش ردِ نگاهم بود


هميشه در ارتفاعي از جو ديگه ابري وجود نداره اگه يه وقتي اسمون دلت ابري بود بدون كه به اندازه كافي اوج نگرفتي ادمهايي كه زميني ميمونن هميشه ابرين اما اسموني ها دلشون آبي ابيه مي دوني چرا؟يه كم اوج بگير اونوقت خودت ميفهمي

یادگاری از 1 دوست

Saturday, December 9, 2006


هر كس در شب ستاره داشت
و شب ها مونس تنهائيش بود
ستاره من هم تو بودي
تو كه تنها مونس تنهائيم بودي
كسي كه تمام دلتنگيم را برايش باز گو مي كردم
چه آسمانها وچه كهكشانهائي كه به ستاره من حسادت مي ورزيدند
شب دلتنگيم درست از آن زمان آغاز شد كه تو رفتي
رفتي براي هميشه
رفتنت همانند خزاني زود هنگام بود بر بهار دلم
تمام غنچه هاي دلم در اوج ناباوري ريخت
ريخت و پر پر شد
گلبرگ هايش را جمع كردم و با همراه عطر يادت
در گوشه از طاقچه اتاقم گذاشتم
تا ترنم آن هميشه اتاقم را خوش بو كند
تا از بوي خوش او قناري ام آواز سر خواند
هنوز هم تنها بهانه آواز قناريم
بوي خوش تو در فضاي دلم هست
اشك‌هائي كه از رفتن تو از چشمم سرازير شد
رو گوشه اي خلوت رفتم و ريختم
تا كسي ندونه كه دردم چيه
ولي آخرش نشد
و مثل يك آتشفشان خاموش كه روزي شعله اون
سر به آسمون مي كشه از دلم بيرون ريخت
و چيزي رو كه مدتها تو دلم نگه داشته بودم
و اون غم هجر تو بود همه فهميدن
براستي نمي دونم
چرا هميشه سرنوشت گل پژمرده شدنه؟؟
چرا سونوشت پروانه سوختنه ؟؟
چرا سرنوشت برگ ريختن و افتادنه ؟؟
آيا واقعا بايد سرنوشت آدم فراموش شدن باشه ؟؟!!
و سرنوشت دل هم هميشه بايد شكست باشه؟
نمي دونم خدا چي بايد بگم
شايد قسمت دل هم من شكستن بود
ولي خودت خوب مي دوني كه خيلي زود شكست
زموني شكست كه اصلا معني شكست رو نمي دونست
نمي دونست وقتي دلي شكست ديگه نمي تونه بلند بشه
مي دونيد
اون هميشه دوست داشت من بهترين باشم
دوست داشت كه جوري باشم كه بهم افتخار كنه
ولي هميشه طوري بود كهاون باعث افتخار من بود
آخه اون بهترين بود
ولي دست روزگار بهترين رو ازم گرفت
روزگار كاري كرد كه صداي قناريم دلگير بشه
ولي چيزي كه هست
و بارها و بارها گفتم اينه كه
هنوز هم اون بهترينه


یه دیواره یه دیواره یه دیوار
یه دیواره که پشتش هیچی نداره
تاکه دیوارو پوشوندن سیه ابرون
نمیاددیگه خورشیداز توش بیرون


یه پرنده س یه پرنده س یه پرنده
یه پرنده س که ازپروازخودخسته
گل بالش رو بستن دست دیروزا
نمیاد دیگه حتی به یادش فردا


یه آوازه یه آوازه یه آوازه
یه آوازه که تو سینه ام شده انبار
یه اشکی که می چکه رو گیتار
به اینها عاقبت کی گیرد این کار



یه مردابه یه مردابه یه مردابه
یه مردابه که توی تنگ ازفراموشی
یه چراقی که می ره روبه خاموشینگردد شعله ور بیهوده می کوشی

Friday, December 8, 2006


تنهاترین تنها
آنکه در تنهاترین تنهاییم
تنهای تنهایم گذاشت
کاش در تنهاترین تنهایش
تنها کسش تنهای تنهایش گذارد


من کسی هستم که تورا درمجاور خود درآغوش
کسی دیگر می بینم ولی باز برایت می نویسم

دریای غمم ساحل ندارد

می خواهم بنویسم ازتو تا تن کاغذ من جا دارد
می نویسم گریه اما این گریه اگر بگذارد


بوی گندم مال من
هرچی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من
هرچی می کارم مال تو
اهل طاعونی این قبیله مشرقی ام
تویی اون مسافر شیشه ایی شهر فرنگپوستم از جنس شبه پو


امروزسهیل درمیخانه تویی تو
فریادرس این دل دیوانه تویی تو
مرغ دل ماراکه به کس رام نگردد
آرام تویی.رام تویی.دانه تویی تو


دوش در خلوت ما قصه گيسوي تو بود......تا دل شب سخن از سلسله موي تو بود دل که از ناوک مژگان تو در خون ميگشت باز مشتاق کمان خانه ابروي تو بود


دیــدی آخــرش نـمـونـدی
مـنـو تـا جـنـون کـشوندی

دلـی کـه دادم بـه دسـتـت
آخــرش زدی شـکـونـدی

آخـراش خوب شده بودی
تـیـتـر نـامه هامو خوندی

امـا چون خوندی و رفتی

دلـمـو بـیـشـتر سوزوندی


واژه ها را مي شناسم
تعبير تمام خواب ها را مي دانم
تعبير خواب كوچه
خاطره هاي دورند
و تعبير باران
ارديبهشت
و بهشت تعبير نام شماست
به زمين آمديد
واژه قلم را تراشيديد
من عاشق بودم كه از عرش افتاديد
ترانه هاي قديمي
تعبير كوچه هاي دورند
كوچه هاي دربدر
من عاشق بودم
عشق ورزيدم
نوشتم....ترانه
نوشتم...عشق
واژه عشق را حافظ معني كردم
سبز شدم بهار بوديد
يك كوچه مانده به پايان كوچه ها
بن بست است
ترانه خواندم
ترانه تعبير اندوه بود


برای تو

صدايم کن صدايت مهربان است

نگاهم کن نگاهت عشقانه است

برای خواب کردن کبوتر دو دست خوب و گرمت آشيانه است

رها کن سجده بي عشق و محداب به آن بالا نگاه کن عارفانه است

براي گفتن تسوير عشقت تمام حس من شعه و ترانه است

براي شستن گلبرگ گلها دو قطره اشک چشمت عادلانه است

دگر از پش قلبم مگذر آسان به چشمانت قسم اين ظالمانه است


گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود

Thursday, December 7, 2006


تو را به دادگاه خواهند کشيد شايد به حبس ابد محکوم شوي جزييات جنايت معلوم نيست اما اثر انگشتت را ... روي قلبي شکسته يافته اند


دستهايم برايت شعر مينويسند اما تو هرگز نخواهي خواند آتش عشق در چشمانم غوطه ميزند ولي تو هرگز نخواهي ديد نه,تو هرگز مرا نخواهي فهميد و من با اين همه اندوه از كنارت خواهم گذشت و باز تو درك نخواهي كرد

Wednesday, December 6, 2006

Monday, November 20, 2006