عشقی قرﹸق شده

دختری را دوست می دارم
که مثل گلبرگ های گل
آنقدر زیبا ونازک و شیرین است
گویی که مخلوق ویژه خداست
مثل فرشته
دستی برایم تکان داد ودیوانه شدم
حالا نمی دانم با این دل شیدا چه کنم
او را دیدم
با لبخندی بر لب
و هزاران راز در نگاه اش
نه از هم دوریم و نهنزدیک
میان مان فاصله یک دیوار است
شب ها من تنهایم و
او هم در اتاق اش تنهاست
فروریختن دل یک دیگر را می شنویم
می دانم چه قدر عاشق ام
او هم چنین است
اما آه
او ماه اول بهار است و
من ماه آخر زمستان
دو خط موازی یم
که هیچ وقت نمی رسیم به هم
هر چند که خیلی نزدیک به هم
No comments:
Post a Comment